مرز هستي

به خونه ی جدیدم سر بزنین.اینجا قالبم پاک شد.شاید فقط یک بهانه می خواستم.زیاد عادت کرده بودم. دل بریدن لازم بود www.zahradn.blogfa.com

moving
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٩ 

www.zahradn.blogfa.com

 اسباب کشی کردم.
قالبم پاک شد.خیلی غصه خوردم.همه ی دوستایی که لینک بودین...اگه آدرستون نیست به اون خونه یه سر بزنین.خبر بدین.
شاید این بهونه ای شد واسه اینکه برم.
باید دل می کندم.
خیلی عادت کرده بودم....

 


کلمات کلیدی:
 
distrust
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥ 

نمی دونم تا حالا شده بعد از سالی یا سال ها ببینی کسی که فکر نمی کردی بهت دروغ گفته؟ 
تا حالا شده تک تک لحظه هات  بیان جلوی چشمت؟
نمی دونم آیا واقعا اعتماد کردن مبنای دروغ گفتن یا پنهان کاریه؟
نمی دونم آیا اینکه تو مثلا این استعداد رو نداشته باشی که تو این محیط لعنتی دنبال چیزی بگردی یا اصلا وقت و حوصله ی این کار رو نداشته باشی...

بد تر از همه اینه که به همه شک کنی...بگی خوب همه می تونن اینجوری باشن وقتی....

بی خیال....
*الهی نامه*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چنان گیجم که فکر کردن نتوانم...
تو خود آرامم کن.

 

آمین
کلمات کلیدی:
 
broken heart
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٩ 

نمی دونم تا به حال فکر کردی که ممکنه در شرایطی هر نوع کمکی که بخوای بکنی بد برداشت بشه مثلا یک توهین؟
تا حالا شده قلب کسی رو بشکنی؟
تا حالا شده ندونی که چی کار باید بکنی؟
تا حالا شده گیج و سردرگم بمونی؟
تا حالا شده در آن واحد هم قلب خودت شکسته باشه هم قلب دیگری رو شکسته باشی؟
 

 


معده ام به هم ریخته....حال خوبی ندارم....
گردنم گرفته....اعصاب پام گرفته....
۴ شنبه کنکور دارم و این وضعیت قشنگیه...هرچند چیزی نخوندم...
...منو ببخش...
*الهی نامه*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چی می شد یه قوه تشخیصی بهم میدادی که با کمک دل کسی رو نشکنم؟
چی می شد با رفتارم باعث آزارش نمی شدم؟

به نظرت منو می بخشه؟


کلمات کلیدی:
 
هیچ
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٠ 

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم

تو نمی فهمی اندوه مرا

چه بگویم به تو ای رفته ز دست

شدم از مستی چشمان تو مست

شده ام سنگ پرست....

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم

تو نمی فهمی اندوه مرا

 

بی شک اندوه ماه را دیده ای در وقت شفق

بی شک کسوف را دیده ای ....یا حتی خسوف

بی شک درخشش خورشید را دیده ای هنگام طلا پاشی آسمان

بی شک مروارید باران آسمان را دیده ای

بی شک گنجشک مهربان را دیده ای سرگردان پی دانه برای گنجشککان

بی شک عطر خوش یاس را حس کرده ای

بی شک بازتاب طبیعت در دریاچه ی آرام را دیده ای

بی شک عشق مادر را دیده ای و نگرانی پدر را

بی شک پاکی را دیده ای و رد پایی سیاه و پر خاطره بر آن

بی شک....

بی خیال...زیاد فکر نکن..

گفتم فقط یادآوری کنم..

*الهی نامه*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستت دارم....و میدانم کافی نیست!

ببخش!

آمین


کلمات کلیدی:
 
خرمالو نامه
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٧ 

خرمالوی گندیده:

چند روز پیش ....سر پل کریم خان...حدود۷:۳۰ شب

ترافیک سنگینه...کلافه شدم....س کنارم نشسته....به بیرون خیره شده...به بالای پل که می رسیم زنی کولی که روش یه پارچه ی سفید کشیده شده اونجاست...مردی جوان شاید هم میانسال غمگین و بلاتکلیف به یه پراید مشکی تکیه داده....دلم ریخت....و بد جور حالم گرفته شد.سکوت توی ماشین رو شکستم و گفتم:خدا نکنه آدم کسی رو زیر بگیره..

-تقصیر راننده نبوده که...

-به هر حال یه نفر کشته شده...

-آدم دیه اش رو می ده...عمدی نبوده که....

-به هر حال عذاب وجدانش آدمو راحت نمذاره...

-دیه اش رو می دی...عمدی نبوده که...

سکوت....و من با خودم فکر می کنم(به همین راحتی؟!)

خرمالوی آتیشی:

خیلی مسخره است که وقتی دوستی خط جدیدی می گیره تو با یه چند روز سر کار بودن از اون مطلع بشی...تازه اون رو هم خودت بفهمی...و مسخره تر از اون اینه که همه ی خانواده ی دوستت بدونن که تو سر کاری....

ولی می دونی چی مزه میده؟اینکه تو هم اون شخص رو سر کار گذاشته باشی و اون نفهمیده باشه از کجا خورده...

خرمالوی خوشبختی:

خدای خوشبختی...خدای چیزهای کوچیک و لحظه های کوچیکه!!!

خرمالوی مست:

مرز در عقل و جنون باریك است
كفر و ایمان چه به هم نزدیك است

عشق هم در دل ما سردرگم
مثل حیرانی و بهت مردم

گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی غم تا فردا

خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاریست نگو سهو شده


من ورسوایی این بار گناه
تو تنهایی و چشم سیاه

از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر


میل دیوانه به دین عشق تو شد
جاده شك به یقین عشق تو شد

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی

خرمالوی سیاسی:

موقع امتحان ها و کلافگی شب امتحان...تموم نشدن درسها....و بیدار موندن تا صبح....

اما میون این همه چیزهای قشنگی هم هست.....مثلا؟

مثلا اینکه تو بین یه کتاب ۴۳۲ صفحه ایه حقوق بین الملل یه جمله توجهت رو جلب کنه اونم حدود ۴ صبح....خیلی روحیه بخشه..

و اون جمله؟الآن می گم:

شخص همیشه باید در پیشینه ی ذهن خویش تعاریف گوناگونی را به  منظور تحت پوشش قرار دادن موضوع داشته باشد تا بتواند خود را از پذیرش بدیهی ترین تعریف باز دارد.

خرمالوی افسرده:


چیـــزی مرا به قسمـت بودن نمی برد

از واژه ی دو وجهی تکرار خستــــه ام

مـن بی رمق ترین نفس این حوالی ام

از بـــــودن مکــرر بر دار خستــــــه ام

من با عبور ثانیــــه ها خرد می شــوم

از حمل این جنازه ی هشیار خستـه ام

خرمالوی دوستی:

آخرش هیچی واسه آدم نمی مونه...افرادی که فکر می کنی دوستتن موقعی که بهشون خیلی نیاز داری نمیدونم چه بلایی سرشون میاد...

نه از آغاز چنین رسمی بود

نه سر انجام چنان خواهد شد

که کسی جز تو تو را دریابد

تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی

دست تنهایی خود را بر گیر

باور روز برای گذر از شب کافیست

نه از آغاز چنین رسمی بود

نه سر انجام چنان خواهد شد

خرمالوی برفی:

توی این همه برف و سرما ما هم یه بابا برفیه کوچولو درست کردیم...

 

این از طرف نی نی ها:بابا بلفی جون...خیلی توست دالیم

خرمالوی لحظه ای:

کجایی؟....اینجا!

چه زمانیه؟.....الآن!

تو چی هستی؟....همین لحظه!

خرمالوی سردرگم:

عشق بی آغوش؟

‌آغوش بی عشق؟

عشق و آغوش؟!

خرمالوی عاشق:

چه کنم که توان از من می گریزد

وقتی نام کوچک او را در حضور من

به زبان می آورند

عطر تو به سان پیچکی است

زنده ....

همسان آتشی زیباست

که زنده ایم

و زندگی کنان پیر می شویم....

خرمالوی زندگی:

همه دنبال حداکثزها هستند ولی با حداقل ها کنار میان...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خرمالوی عزادار:

گـــــر صرف ماتم شه دوران شود کــم است

هر گریــــه ای که وقف بر اولاد آدم اســـــــت

جـا دارد ار چو ابـــــروی خوبان شود سیــــاه

این طاق سرنـــــــگون که هلال محرم است

از بــــار غم خمیـــــده قد مـــــاه نو بلـــــــی

پشت سپهر نیز ازین غصه ها خـــم اســـت

ماه محرم آمد و عشـــرت حـــــرام گشـــــت

باز اول مصیبــــت و بــــــاز اول غــــــم است

ایــــن پنــــج روز عمـــر کجـــا داد می دهد؟

از بهر گریـه ای که تا به ابــــد کــم اســـــت

بــــاز آن دم است که پس از رستخیز خلق

افتند در گمان که قیامت همیـن دم اســت

زین غصه بس که خاطر خوزشید تیره شـد

صبحی که سر زند ز افق شام ماتم اسـت

تا روزگار دل همـه آه پیــــــاپـــــی اســــــت

تا شــــب مدار دیده به اشک دمادم اسـت

درپیــــــش مـــوج گریه زمین را چه اعتبــار

این سیــل را معامله با عرش اعظم اسـت

در دشـــت دل قیامت دل های مــــرده کـرد

این ناله ی گرفته که با صــور تـــــوام است

چون اهل دل متــــاع غم دل کنند عـــــرض

دردیست اینکه بر همه غم ها مقدم است

دیوان فیض لاهیجی

خرمالوی منتظر:

ساعت آیا ۱۴ بار خواهد نواخت؟

و آن هنگام که ساعت ۱۴ بار بنوازد....

تو خواهی آمد.

*الهی نامه *ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الهی.....

در مقابل چشمانم قرار ده چیزهای کوچک را

و برایم خلق کن لحظه هایی کوچک...

همان گونه که اکنون سراسر زندگیم پر از چیزهای کوچک و لحظه هایی ناب است...

آمین!

 


کلمات کلیدی:
 
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٥ 
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید


ای قوم به حج رفته کجایید کجاییدمعشوق تو همسایه و دیوار به دیوارگر صورت بی​صورت معشوق ببینیدده بار از آن راه بدان خانه برفتیدآن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتیدیک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیتبا این همه آن رنج شما گنج شما بادمعشوق همین جاست بیایید بیاییددر بادیه سرگشته شما در چه هواییدهم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماییدیک بار از این خانه بر این بام برآییداز خواجه آن خانه نشانی بنماییدیک گوهر جان کو اگر از بحر خداییدافسوس که بر گنج شما پرده شمایید

*الهی نامه*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا ما یه چیزی به اینا گفتیم....

یواشکی.....

در گوشی بهت می گم:

اللهم الرزقنی حج بیتک الحرام


کلمات کلیدی:
 
اورانگوتان
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۳ 

نمی دونم چه حسی به  آدم دست می ده وقتی جلو یه عالمه آدم بهت گفته بشه:قیافت شبیه اورانگوتان خسته می مونه...با یه لحن جدی....

بعد هم که وقتی با بهت طرف رو نگاه کنی...با یه پشت چشم نازک و یه نگاه عاقل اندر سفیه بهت بگه:چیه؟!نکنه ناراحت شدی؟

*الهی نامه*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الهی ....

به آنکه که عقل دادی......

پس چه ندادی؟

و به آنکه که عقل ندادی....

پس چه دادی؟!


کلمات کلیدی:
 
غريبانه.....
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٥ 

 

بگردید بگردید در این خانه بگردید

در این خانه غریبید غریبانه بگردید

 

 

 

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود

جـهان لانه او نیسـت پی لانـــه بــگردیـد

 

 

 

یکی ساقی مست است پس پرده نشسته است

قــــدح پـیـــش فرستــاد که مستـــــــانه بــگــردیــد

 

 

یکی لذت مستی ست،نهان زیر لب کیست ؟

ازین دست بـدان دست چو پیـــمانه بگـردیـــد

 

 

یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد

به دامــــش نتـــوان یافت ، پی دانه بگردید

 

 

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوش بوست

همین جاست همیـــن جاست همه خانـــه بگردیـــد

 

 

نوایی نشنیدست که از خویش رمیده ست

به غوغاش مخوانیـــد،خـمــوشانه بگردیـــد

 

 

ســـرشکی که بــر آن خــاک فشاندیم بن تاک

در این جوش شراب است ، به خمخانه بگردید

 

 

 

چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟

پی آن گـــــــل پر نــــــوش چو پروانــــــــــه بگـردیــــد

 

 

بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید

در این حـــلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید

 

 

درین کنج غم آباد نشانش نتوان داد

اگر طالب گنـجید  به ویرانه بگردیـــــد

 

 

کلید در امید اگـــــر هســــت شماییــــد

درین قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

 

 

رخ از سایه نهفته ست ،به افسونِ که خفته ست ؟

بــــه خوابـش نتــــــوان دید ، به افســـــــــانه بگردید

 

 

تن او به تنم خورد ، مرا برد ، مرا برد

گُرم باز نیاورد ، به شکرانه بگردیـــــد.

 

 

*الهی نامه*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

شکر


کلمات کلیدی:
 
مرگ مرگ است...اگر درياره ی تو نباشد!
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٩ 

« هو الباقی »

 

در آن غمگین غروب سرد

تو از شهرم سفر کردی

نگاهم در افق ها ماند

و من افسوس می خوردم

 

گاهی فکر می کنم که چطور وقتی آدمی داغی می بینه می تونه آروم باشه....

گاهی فکر می کنم که چطور وقتی آدمی داغی می بینه می تونه هنوز حرکت کنه و بگه....شکر!

گاهی فکر می کنم که چطور وقتی آدمی داغی می بینه می تونه به دیگران لبخند بزنه...

گاهی فکر می کنم که چطور وقتی آدمی داغی می بینه می تونه ....

گاهی فکر می کنم که چطور وقتی آدمی داغی می بینه می تونه .....

گاهی فکر می کنم که چطور وقتی آدمی داغی می بینه می تونه ......به نظرت می تونه؟

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود.صدا در گلو شکست

تا آمدم که از تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد....خدا....در گلو شکست

دلم خیلی برای عزیز تنگ شده.خیلی...

مخصوصا امروز...همین الآن.چقدر نبودشو احساس می کنم.

دلم می خواست بود...می رفتم...سر راهم براش گل می بردم...بغلش می کردم...

بوش می کردم...کنار تختش می نشستم...از زیر بالشش یه کم نخود چی کشمش در می آورد و بهم میداد.

چقدر نیستی عزیز....

چقدر دلم می خواست بودی عزیز...

خودت می دانی چقدر برایم عزیزی عزیز....

می دانی...آدم ها جمله ی خبری نیستند که....

شعرند!

باید با حس بخوانی شان.

حالا فکر کن قشنگ ترین شعری که خواندی یا شعری که قشنگ تر از همه خواندی...

که بوده؟!

عزیز برایم قشنگ ترین شعر بود ..

عزیز را قشنگ هم نمی خواندی قشنگ بود.

و چقدر قشنگ است وقتی گوهر ذاتی ات قشنگ باشد!

دلم برای ماه تنگ شده است...

حالا اگر رویم را به آسمان برگردانم

و ماه نیامده باشد

شاید گریه ام بگیرد

شاید هم بمیرم

کسی چه می داند؟

 

الهی غربت ساقی نبینی

الهی درد مشتاقی نبینی

الهی بالای اسم عزیزات

بمیری و هو الباقی نبینی

 

*الهی نامه*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

when we question the path we've taken

the answer can be right in front of your eyes

از آنچه نخواستی چه آید و آنرا که نخواندی کی آید؟...نا کشته را از آب چیست

و ناخوانده را جواب چیست؟...تلخ را چه سود اگرش آب خوش در جوار است

 و خار را چه حاصل از آنکه بوی گل در کنار است....


کلمات کلیدی:
 
حسی توصيف ناپذير!
ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٥ 

السلام علیک یا ابا عبد الله

نمی دانم می توانی حسی را که می گویم درک کنی یا نه!

نمی دانم باید پر در بیاورم یا فریاد بکشم یا بگویم خدایا شکرت!

نمی دنم چه حسی می توان داشت وقتی پدر بزرگت بعد از یک سفر چند روزه به کربلا در اولین دیدارتان بعد از سفر تو را در آغوش میگیرد و بعد از بوسه می گوید :«آنجا برای ۶ نفر جداگانه روی سنگ بالای سر امام حسین (ع) نماز خواندم.یکی را به اسم تو....»

و تو نمی فهمی که چطور تو در آن ساعت..آنجا به نیابتت و به اسمت یکی از پاک ترین ها نماز خوانده ....

تو آنجا نا خواسته طلبیده شده بودی بی هوا

*الهی نامه*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*یعنی آشتی؟!!


کلمات کلیدی: