خرمالوی گندیده:
چند روز پیش ....سر پل کریم خان...حدود۷:۳۰ شب
ترافیک سنگینه...کلافه شدم....س کنارم نشسته....به بیرون خیره شده...به بالای پل که می رسیم زنی کولی که روش یه پارچه ی سفید کشیده شده اونجاست...مردی جوان شاید هم میانسال غمگین و بلاتکلیف به یه پراید مشکی تکیه داده....دلم ریخت....و بد جور حالم گرفته شد.سکوت توی ماشین رو شکستم و گفتم:خدا نکنه آدم کسی رو زیر بگیره..
-تقصیر راننده نبوده که...
-به هر حال یه نفر کشته شده...
-آدم دیه اش رو می ده...عمدی نبوده که....
-به هر حال عذاب وجدانش آدمو راحت نمذاره...
-دیه اش رو می دی...عمدی نبوده که...
سکوت....و من با خودم فکر می کنم(به همین راحتی؟!)

خرمالوی آتیشی:
خیلی مسخره است که وقتی دوستی خط جدیدی می گیره تو با یه چند روز سر کار بودن از اون مطلع بشی...تازه اون رو هم خودت بفهمی...و مسخره تر از اون اینه که همه ی خانواده ی دوستت بدونن که تو سر کاری....
ولی می دونی چی مزه میده؟اینکه تو هم اون شخص رو سر کار گذاشته باشی و اون نفهمیده باشه از کجا خورده...

خرمالوی خوشبختی:
خدای خوشبختی...خدای چیزهای کوچیک و لحظه های کوچیکه!!!
خرمالوی مست:
مرز در عقل و جنون باریك است
كفر و ایمان چه به هم نزدیك است
عشق هم در دل ما سردرگم
مثل حیرانی و بهت مردم
گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی غم تا فردا
خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است
مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاریست نگو سهو شده
من ورسوایی این بار گناه
تو تنهایی و چشم سیاه
از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر
میل دیوانه به دین عشق تو شد
جاده شك به یقین عشق تو شد
مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
خرمالوی سیاسی:
موقع امتحان ها و کلافگی شب امتحان...تموم نشدن درسها....و بیدار موندن تا صبح....
اما میون این همه چیزهای قشنگی هم هست.....مثلا؟
مثلا اینکه تو بین یه کتاب ۴۳۲ صفحه ایه حقوق بین الملل یه جمله توجهت رو جلب کنه اونم حدود ۴ صبح....خیلی روحیه بخشه..
و اون جمله؟الآن می گم:
شخص همیشه باید در پیشینه ی ذهن خویش تعاریف گوناگونی را به منظور تحت پوشش قرار دادن موضوع داشته باشد تا بتواند خود را از پذیرش بدیهی ترین تعریف باز دارد.
خرمالوی افسرده:
چیـــزی مرا به قسمـت بودن نمی برد
از واژه ی دو وجهی تکرار خستــــه ام
مـن بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از بـــــودن مکــرر بر دار خستــــــه ام
من با عبور ثانیــــه ها خرد می شــوم
از حمل این جنازه ی هشیار خستـه ام
خرمالوی دوستی:
آخرش هیچی واسه آدم نمی مونه...افرادی که فکر می کنی دوستتن موقعی که بهشون خیلی نیاز داری نمیدونم چه بلایی سرشون میاد...
نه از آغاز چنین رسمی بود
نه سر انجام چنان خواهد شد
که کسی جز تو تو را دریابد
تو در این راه رسیدن به خودت تنهایی
دست تنهایی خود را بر گیر
باور روز برای گذر از شب کافیست
نه از آغاز چنین رسمی بود
نه سر انجام چنان خواهد شد
خرمالوی برفی:
توی این همه برف و سرما ما هم یه بابا برفیه کوچولو درست کردیم...
این از طرف نی نی ها:بابا بلفی جون...خیلی توست دالیم
خرمالوی لحظه ای:
کجایی؟....اینجا!
چه زمانیه؟.....الآن!
تو چی هستی؟....همین لحظه!
خرمالوی سردرگم:
عشق بی آغوش؟
آغوش بی عشق؟
عشق و آغوش؟!
خرمالوی عاشق:
چه کنم که توان از من می گریزد
وقتی نام کوچک او را در حضور من
به زبان می آورند
عطر تو به سان پیچکی است
زنده ....
همسان آتشی زیباست
که زنده ایم
و زندگی کنان پیر می شویم....
خرمالوی زندگی:
همه دنبال حداکثزها هستند ولی با حداقل ها کنار میان...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خرمالوی عزادار:
گـــــر صرف ماتم شه دوران شود کــم است
هر گریــــه ای که وقف بر اولاد آدم اســـــــت
جـا دارد ار چو ابـــــروی خوبان شود سیــــاه
این طاق سرنـــــــگون که هلال محرم است
از بــــار غم خمیـــــده قد مـــــاه نو بلـــــــی
پشت سپهر نیز ازین غصه ها خـــم اســـت
ماه محرم آمد و عشـــرت حـــــرام گشـــــت
باز اول مصیبــــت و بــــــاز اول غــــــم است
ایــــن پنــــج روز عمـــر کجـــا داد می دهد؟
از بهر گریـه ای که تا به ابــــد کــم اســـــت
بــــاز آن دم است که پس از رستخیز خلق
افتند در گمان که قیامت همیـن دم اســت
زین غصه بس که خاطر خوزشید تیره شـد
صبحی که سر زند ز افق شام ماتم اسـت
تا روزگار دل همـه آه پیــــــاپـــــی اســــــت
تا شــــب مدار دیده به اشک دمادم اسـت
درپیــــــش مـــوج گریه زمین را چه اعتبــار
این سیــل را معامله با عرش اعظم اسـت
در دشـــت دل قیامت دل های مــــرده کـرد
این ناله ی گرفته که با صــور تـــــوام است
چون اهل دل متــــاع غم دل کنند عـــــرض
دردیست اینکه بر همه غم ها مقدم است
دیوان فیض لاهیجی
خرمالوی منتظر:
ساعت آیا ۱۴ بار خواهد نواخت؟
و آن هنگام که ساعت ۱۴ بار بنوازد....
تو خواهی آمد.
*الهی نامه *ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الهی.....
در مقابل چشمانم قرار ده چیزهای کوچک را
و برایم خلق کن لحظه هایی کوچک...
همان گونه که اکنون سراسر زندگیم پر از چیزهای کوچک و لحظه هایی ناب است...
آمین!